تبليغاتX
هوای تازه

هوای تازه

این روز ها خسته تر از همیشه به بودن های بی حاصلم ادامه می دهم

خسته از هر آنچه نباید باشد و هست

خسته از همه ............... خسته از خودم

خسته از بار سنگین هستی را به دوش کشیدن و به مرگ خود ایمان آوردن ......

در اینجا انگار همه چیز مرده ........ مردمان .... درختان ...... آسمان......

کاش بادی بوزد که می خواهم این بار سنگین را به او بسپارم

می خواهم خود را در آغوش باد رها کنم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 8:13 توسط نیلوفر| |
درد من بیداری نیست ...... نه ..... خوب می دانم .

من .... بیگانه ام . درد من این است شاید ....... من با خود بیگانه ام . من با خودی که هیچ گاه نشناخته ام

بیگانه ام ......... بیگانه ای بی پناه......

به کجا بروم ...... در کجا بمانم که همه جا .... همه کس .... همه چیز برایم مفهومی گنگ دارد و

رنگی ناآشنا . به کجا پناه برم ؟

این جا نغمه هایش همه بوی خون می دهند . اشک ها ... لبخند ها .... دوستی و همدردی هایش.....آه...


پ.ن: بهش میگم دیگه نمی تونم درس بخونم . شاید ترک تحصیل کنم

میگه چه قدر تو عاقلی دختر !!!!!!!!! ترک تحصیل کنی که بشینی توی خونه ظرف بشوری ؟؟؟؟

من چه اندازه از این حقیقت تلخ بیزارم..... تنها چیز مفید نیستی است .

بعد.ن : فیلم آژانس شیشه ای رو دیدم و برای اولین بار تحت تاثیر یه فیلم ایرانی قرار گرفتم

عاشق اون جمله ی حاج کاظم شدم که می گفت " دوذ اون موتورها امثال من و عباس رو خفه می

کنه "

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:56 توسط نیلوفر| |
باید خودم را به خانه ببرم

باید صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد

دلداریش بدهم که فکر هم نکند

بگویم " می گذرد " که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

من  خسته است

.....................................................................

من سالهاست بار جسمی را به دوش می کشد که سنگینی دقایق پر تکرارش کمرش را خم کرده

من سالهاست از پس نگاه های تو خالی آدمک های اطراف تنهایی اش را با اشک هایش قسمت کرده

من سالهاست درد خویش را با سکوتش فریاد می کند اما ............

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 22:3 توسط نیلوفر| |
یه ظهر جمعه

یه پارچ آب

یه چرت کوتاه

یه کم موسیقی ...................... چه قدر می چسبه!!!

وقتی به هیچی فکر نکنی همه چیز می چسبه .............

وقتی به عقب بر نگردی و به رو به روت نگاه نکنی همه چیز برات قابل تحمل میشه ......

وقتی فقط خودت باشی و یه پنجره و یه آسمون برای زل زدن و سکوت ................

من دیگه به سقفم راضیم .... فقط یه چیزی باشه که بتونی روش تمرکز کنی و آروم آروم خوابت ببره.........

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 19:19 توسط نیلوفر| |
گاهی اوقات از فرط خستگی آرزوی مرگ می کنی و می پوسی و می شکنی و ..... کسی حتی متوجه

نمیشه...........

گاهی اوقات صدای فریادتو فقط خودت می شنوی و توی خودت خفه میشی و بغض می کنی و فرو میریزی

و فرو میریزی و فرو میریزی و تسلیم میشی ........... به هر چیز که نمی خوای باشه و هست .....

گاهی اوقات تنها پناهت مشتی میشه که به دیوار می کوبی و از درد دستت متوجه میشی که هستی ....

من درد می کشم پس هستم ......

این درست همون زمانیه که وقتی به عقب نگاه می کنی می بینی از تو و باورهات فقط خستگی مونده و

درد .....

همون زمانیه که احساس می کنی دیگه وجود نداری ......

همون زمانیه که آینده برات بی معنی ترین واژه دنیاست وقتی که حال رو باور نداری.....

اونوقته که میشی یه مرده متحرک با کوله باری از حیرت و ناباوری........... 

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 22:56 توسط نیلوفر| |
کاش زمان بایستد

     که من

هجوم پرتکرار دقایق تنهایی را

                                    بیش ازین

       تاب نخواهم آورد .......

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:8 توسط نیلوفر| |
آنان سجاده ها را به آتش می کشند

      و اینان بت ها را

           غافل از آنکه خدا

آوای خسته مست دل سوخته ایست

        که از بیگانگی ها می گریزد ..........

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:5 توسط نیلوفر| |